![]() |
![]() |
|
|
+ نوشته شده در
88/09/07ساعت 12:43 توسط زحل |
|
|
۱۹ آبان. پله ها را بالا رفتم آهسته لب بام ایستادم نمی می زد دنیا هنوز زیباست برگشتم. (دفترش، چند روز قبل از صبحی که رفت و برنگشت...) می خواستم برایت نامه ای محرمانه بنویسم، نازنین زخمی من! نامه ای که فقط در شکوفه های لبخند تو باز شود. می خواستم دلم برایت بگوید. لابد می پرسی دلیل مزاحمت دعای من دراین شب چیست؟ می خواستم ستایش کنم قدرتت را ! اینها همه علامت آمپر بالای شعورت و طغیان رودخانه ی شعرت بود . تو قوی بودی که توانستی بروی و من ضعیفم که ماندم، من قوی هستم که می توانم بمانم و تو ضعیف بودی که رفتی. چقدر ساده! میخندند به ریش استدلالم، هرچند. می دانی من به فرشتگان معصومی که زیر آوار رحمت الهی مانده اند، غبطه می خورم و به تو. دلم تنگ غروب است. الان دو روز است که میلم به قضا و رضایتم به قدر نمی رود. نوشته بودی : عظمت ناباورانه ام را گریزی نیست... از پرواز حرف زده بودی و ناراحتند که چرا نفهمیدند، مشیت الهی از هیچ قانونی اطاعت نمی کند. یکهو دیدی صبح شد، حمام کردی، بهترین لباست را پوشیدی، آرایش کردی، رفتی پشت بام و... ، خدا خواست در اشک دلدادگانش دوش بگیرد. ما به واسطه ی نابینایی خود از میان اشیا رد می شویم. به جان تو از فرط تاریکی نمی توانم آفتابی شوم. اخیرا ناچارم برای تماشای آفتابگردان هم عینک دودی بزنم، تو چطور؟ عینک نمی خواستی؟ زیادتر از من می دیدی، مطمئنم زلف دلت پریشان تر از من بود. باز هم خدا بیامرزد پدر بی خیالی را. چشمانت روی روز ماسیدند، رگانت از فوران تنفس باز ایستادند، رفتی تا از خود دور شوی، شاید هم نزدیک. پشتت را کردی و از لبه ی بام... چند دقیقه پرواز کردی، هنوز قلب تو کال بود، هنوز هم به اندازه ی پس فردا زیبا بودی... می خواستم برات نامه بنویسم ولی نمیدونستم به کجا بفرستم! پادینا، به تصمیمت احترام می ذارم، جایی که هستی و می سازم و باهات حرف می زنم. شاید این روزا از حرفام سرت درد گرفته باشه، ولی ناچارم! تنهاییم داره تو جمعیت منفجر می شه... اگر مرگ داد است، بیداد چیست؟ ز داد، این همه داد و فریاد چیست؟ برای شادی روح دوستم که خواست و رفت، هر کاری فکر می کنین درسته بکنین... پ.ن : فکر کنم وقتی این مطلبو می نوشتم انقدر حالم بد بوده که نتونستم منظورمو درست بیان کنم! اینو از نظرات بی ربطی که برام گذاشته شده فهمیدم. دوستم، هفته ی پیش از بالای بام خودکشی کرد. ازتون خواستم براش دعا کنید. ممنون ... |
|
+ نوشته شده در
88/09/02ساعت 21:44 توسط زحل |
|
|
الان فهمیدم که یه سال از عمر این وبلاگ می گذره ! چه زود...
این پایان گزارشیه که آبان پارسال، وقتی هر چهارشنبه می رفتیم خانه هنرمندان دوره های نمایشنامه خوانی مارال نوشته بود : "وارد کافه ی هنرمندان که شدیم، چهره های درهم رفته ی متفکر پشت میزها با نهایت شل و ولی و رهایی لمیده بودند. چهره هایی که بیش از آنکه قدرت تفکر داشته باشند، قدرت روشنفکر نمایی فوق العاده ای دارند. و دروغ های چهره شان را در پشت دودهای منحنی سیگار، که به بالا صعود می کند پنهان می کنند. موهای درهم و شانه نزده، ریش های مجعد و بلند که در نهایت تظاهر استیل یک روشنفکر خاک خورده را تبعیت می کنند و اشیا آویزانی که در جهان معاصر نشانه ی هنرمندی است. در جمع کافه ی هنرمندان با تمامی دروغ های پشت دودهایش ، با تمامی گوشه نشینی های اغراق شده اش ، با تمامی درهم رفتگی و بهم ریختگی اش، با وجود فریاد زدن تفکرات بیهوده و اغلب بازخوانی شده اش و در نهایت آنچه که تمامی حاضران می خواهند باشند و نیستند، دوست داشتنی است. کافه ی هنرمندان تصویر موهومی از دنیایی ست که می خواهد باشد، اما سال هاست که دیگر نیست....." خانه که چه عرض کنم، این روزا همه کافه ها ...دلم یه جای دنج و ارزون می خواد که هات چاکلتاش غلیظ باشن... |
|
+ نوشته شده در
88/08/28ساعت 19:29 توسط زحل |
|
|
تنهایی ممنوع،
زندگی مزه گه می ده! کاش یکی بدون نصیحت می تونست بهم بگه دقیقا چه گهی باید بخورم!!!! تا خرخره پرم از حرفای... کاش یه جفت گوش مهربون بهم هدیه می دادن! سوزش چشم دردی عادی شده برام! ذهن و دل مچاله درمون می خواد! به راحتی، زندگی می کنم چه سخت! دیشب خودکارم تموم شد، خیلی نوشت، خسته بود. نمی دونم چرا ! ولی احساس می کنم دیگه مسخره نیست برام دلایل ! دارم می گذرم اگه بذارن ... ترک می کنم. می نشینم تا چیزهای نو برسند !
|
|
+ نوشته شده در
88/08/27ساعت 16:49 توسط زحل |
|
|
مژده شما داشتین می رفتین؟
حمید فکر کردم دلت نمی خواد بیای پایین. مژده مگه ممکنه؟ چرا همچین حرفی می زنین؟ حمید نمی دونم. یه مدتی اون جا منتظر شدم... مژده می خواستم یه کمی خلوت بشه. حالا کجا دارین می رین؟ حمید هان؟ ... دارم می رم پیش اون ها. مژده شما هم می خواین برین بهشت زهرا؟ حمید خب، بله. چطور مگه؟ مژده شما نباید یه همچین جاهایی آفتابی بشین. حمید (مدتی در پی یافتن جوابی که چندان نامناسب نباشد، فکر می کند.) با من کسی کاری نداره. مژده چطور این حرفو می زنین؟ مگه همین هفته ی پیش نیومده بودن سراغتون؟ حمید ( آهی می کشد و چند قدم از او دور می شود.) تو خودت که می دونی، مژده جون. اون جریان چیز مهمی نبود. مژده اگه مهم نبود پس چرا از اون شب دیگه تو خونه نمی مونین؟ حمید ( پنهان نمی کند که برای این سوال جوابی ندارد.) همین طوری. مژده همین طوری؟ حمید برای تو که دیگه لازم نیست بگم. این هم یکی از همون عادت های قدیمیه. یه جور تظاهر، یا تقلا،برای اینکه ثابت کنم که هنوزم وجود دارم؛ و نقشی که به عهده گرفتم هنوزم اعتبار داره. مژده ( پس از مدتی سکوت. ) شما مثل همیشه شکست نفسی می کنین و خودتون رو دست کم می گیرین. حمید آدم برای اینکه خودشو دست کم بگیره، باید یه قدر و قیمتی داشته باشه... ( در یک خانواده ایرانی. نشر نی ) محسن یلفانی. متولد 1320. نمایشنامه های نوشته شده در ایران : آموزگاران ، در ساحل ، دونده تنها ، مرد متوسط در فرانسه : قوی تر از شب ، ملاقات ، بن بست ، در آخرین تحلیل ، در یک خانواده ایرانی ، انتظار سحر ، یک مهمان چند روزه . -قسمتی از گفت وگو با محسن یلفانی ( تینوش نظم جو) * آموزگاران در دورانی نوشته و اجرا شد که علاقه و توجه خاصی به سیاست در تئاتر، همچنان که در هنرهای دیگر، رشد کرده بود. منظورم سال های آخر دهه ی چهل است که فعلا با خصوصیات فضا و مقتضیات سیاسی آن کاری نداریم. اما در نمایشنامه هایی که شهرت سیاسی پیدا کرده بودند و به همین علت موردعلاقه ی مردم قرار گرفته بودند، کار بیشتر به برخی اشارات سربسته و اظهارات دوپهلو ختم می شد – چیزی که در همان وقت به تسامح به عنوان نوعی سمبولیسم سیاسی از آن سخن می گفتند. - در آموزگاران، البته بدون قصد و طرحی برای مقابله با آن «سمبولیسم»، امر سیاست و درگیری و مبارزه ی سیاسی به صورت یکی از عناصر یا داده ها و یا مفروضیات اکسیون به کار گرفته شده بود – یا سعی شده بود که بشود – و در ضمن ضرورتا جا و مکان اول را هم در میان موضوع ها و مایه های نمایشنامه نداشت. بسیاری چیزهای دیگر بود، ( مسائل خصوصی، گرفتاری های فردی، مشکلات اداری، روابط خانوادگی یا دوستانه ) و در کنار این همه امر سیاسی هم بود. اما این جنبه ی سیاسی در اجرای سلطانپور و به نظر من در نوعی همکاری و تبانی با تماشاگر، که در جست و جو و منتظر اشارات و « پیام های » سیاسی بود، تقویت شد. از طرف دیگر ، اجرای نمایشنامه با اوج گیری فعالیت های سیاسی و تظاهرات دانشجویی همزمان شد. گویا یک شب عده ای از دانشجویان که گروه قابل ملاحظه ای از تماشاگران ما را تشکیل می دادند، پس از خروج از سالن نمایش تظاهراتی هم به راه انداخته بودند. ( توی تمام اجراهای اخیر تئاتر این تبانی با تماشاگر صورت گرفته! ) -راه حل چیه؟؟؟ بسیج عمومی!!! پ.ن۱ : امروز فیلم The lives of others رو دیدم، خیلی خوب بود. پ.ن۲ : ساعتم کار افتاد!!! قرار بود بارون بیاد که ضدحال زد! مثل همه که امروز زدن تو حالم! مامان : می دونی، در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح آدم را می خورد، با اینا بزرگ می شی ...
|
|
+ نوشته شده در
88/08/19ساعت 21:1 توسط زحل |
|
|
می دونی از وقتی خواستم که بهونه نیارم، موندم بی دلیل، موندم این همه حرفو چجوری بزنم که نخندی؟
بگذار به پای این دیوانگی های گاه و بیگاه، بندازش گردن این مزاج دمدمی، گردن این حال خراب و فکری که مدتی ست تهی مانده. می گم یه جوری برنامه ریزی می کنم که از تنهاییم به بهترین شکل ممکن استفاده کنم! و واقعا یه عالمه کار دارم، یه عالمه سرگرمی! ولی پس حرف چی؟ چقدر با آینه فلسفه بافی کنم؟ دلم، برای دلم می سوزد و گریه، به حالم اشک می ریزد و صبوری، از دست من عصبانی ست! پاییز سردی ست، گرچه تابستان هم، دست هایم را در جیب تنهایی ام فرو می بردم... |
|
+ نوشته شده در
88/08/09ساعت 12:3 توسط زحل |
|
|
من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم من از تصور بیهودگی این همه دست، و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم من از کجا می آیم؟ من از کجا می آیم؟ که این چنین به بوی شب آغشته ام؟ هنوز خاک مزارش تازه ست، مزار آن دو دست سبز جوان را می گویم... ( میان پنجره و دیدن، همیشه فاصله ایست... می خواهم ببینم!... اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان است!... ) پ.ن ۱: زندگی مثل گربه می مونه ! هرکاری کنی، بازم کار خودشو می کنه ! پ.ن۲: جمله ی بالا احتیاج به تصحیح داره! مامان، بابا مثل گربه می مونن ! هرکاری کنی، بازم کار خودشونو می کنن! |
|
+ نوشته شده در
88/08/01ساعت 19:51 توسط زحل |
|
|
با حدس یک سلام ساده
همه چیز می تواند شروع شود تا خوابیدن از گریه، در این فکر که او در کدام جهنمی مانده است. هیچ کس نمی داند تجربه به چه درد می خورد اما من همه اش با خودم می گویم که بهتر از این است که دست روی دست بگذاری. ریچارد براتیگان |
|
+ نوشته شده در
88/07/25ساعت 21:14 توسط زحل |
|
|
این زندگی چون بیمارستانی ست که در آن هر بیمار، پیوسته آرزو دارد که تغییر تختخواب دهد. یکی می خواهد روبه روی بخاری درد بکشد ، دیگری گمان می برد که کنار پنجره شفا خواهد یافت.
من می پندارم که همیشه در آن جایی که نیستم خوشبخت خواهم بود و این موضوع تغییر مکان، یکی از موضوع هایی ست که همواره درباره ی آن با دل خود گفت و گو می کنم. دیشب در اتاق خوابم شمع خوش صحبتی داشتم. خیلی خسته بودم اما می خواستم کسی پیشم باشد، برای همین شمعی روشن کردم و به صدای آرامش بخش نور گوش سپردم تا خوابم برد. «ریچارد براتیگان» |
|
+ نوشته شده در
88/07/22ساعت 9:15 توسط زحل |
|
|
زیبایی عمیق ترین رنج بشر است !
باید برای صحنه های عاشقانه ی جهان، از افکت تضرع استفاده کرد. دوست داشته شدن از حد تحمل گذشته است ! راستی عشق را بار دیگر تلفظ کنید! عشق چند بخش است؟ عشق چهارده سالگی تحیر ماست. هرجا از عاشقی بپرسید عشق چیست تنها به زخم های خود اشاره می کند. عشق ترجمه ی زخم است. عشق حمله ی مغول به رویاهای ماست. عشق اولین حقوق ما از باجه ی معرفت است. عشق اولین پاداش ما از حسابداری الهیست. عشق، لحظه ی شکوهمندی ست که کودکان بر تلفظ بابا پیروز می شوند. عشق شماره تلفنیست که سالها به دنبال آن می گردیم. عشق، سر تنهایی آدمست که زیر آب رفته است. نه... این همه کلمه که هجوم می آورند... هیچ کدام عشق.... اصلا کی گفته باید از عشق تعریف داشت؟ چرا باید استدلال کرد؟...همین. |
|
+ نوشته شده در
88/07/09ساعت 23:3 توسط زحل |
|
|
+ نوشته شده در
88/07/04ساعت 21:36 توسط زحل |
|
|
از سفرنامه و شرح وقایع نوشتن خوشم نمی یاد، ولی 4 روز گذشته بهترین ساعت های امسال تابستون رو گذروندم، با دوتا از بهترین دوستام رفتیم خونه ی مادربزرگ یکیشون، سمت طالقان جایی به اسم کولج پایین!!!
جا داره همینجا بی مقدمه از آوا تشکر کنم! اگه نبود آرزوی چند روز خارج از این روزمرگی به دلم می موند! شب اول پیاده روی کردیم تو کوچه پس کوچه های سبز، یه راه طولانی! تنباکوی طالبی خریدیم و برگشتیم خونه، که من تو راه برگشت مثل گلشیفته توی درباره ی الی کنار جاده عق زدم از خاطره ی یه چیزی که می دونم الان فهمیدی و لبخند رو لباته!!!تنباکو تاریخ انقضاش گذشته بود و مثل همیشه آلو کشیدیم!! صبح می خوابیدیم و ظهر پا می شدیم! گفتم از خاطرات روزانه نوشتن بدم می یاد! پس خلاصه می کنم که بعدا نگی تعریف نکردم! رفتیم قبرستون یه سری قبر وسط یه تپه که مثل گندم زار گلادیاتور طلایی بود! غروب کنار رودخونه بودیم، شب احیا تا خود صبح پنتامیم بازی کردیم! البته چشمک و بینگو که اولش دست گرمی بود! اولین کلمه که به من افتاد که بگم " اضمحلال" بود! ما هم دفعه بعد گفتیم ملاحت که تا پایان زمان نتونستن بگن! الان می گی مگه منو دوستام نرفتیم پس با کی بازی می کردیم؟ نگو که این فکرو نکردی!!! خب اونجا پسرخاله های دوستم با دوستاشون بودن که سر جمع 5 تا پسر بودیم و 4 تا دختر! البته خاله مهوش و پری هم باهامون بازی می کردن! کنار سد رفتیم و گلابی خوردیم! شب تو بهار خواب نشستیم و تخمه شکستیم. در تمام ساعات هم اگه وقت زغال گذاشتن داشتیم قلیونمون به راه بود تا شب آخر که گاز ته کشید! جات خالی! |
|
+ نوشته شده در
88/06/24ساعت 3:37 توسط زحل |
|
|
دلم برای خودم تنگ می شود. چقدر این جمله تکراری ست، مثل بودن! چرا آدم به عنوان یک موجود نادان روی این خاک به دنیا آمد؟ به دلیل جهالت قوانین و سنت ها را زیر پا می گذارد و بعد درست به همین علت مجازات می شود.چرا آدمی با یک دنیا کمال مطلوب، اندیشه های خوب و شریف به نوجوانی پا می گذاردو بعد چرا به طرف همه ی بدی ها و زشتی ها کشیده می شود؟چیزهایی که ازشان متنفر است؟ چرا؟ چرا؟ از تو یکی نمی خواهم فلسفه بافی کنی من هم می دانم که حتما منظوری هست!!! خیال می کنی تنها تو مالیخولیای مطلق داری؟ شیطان هم در آزمایشگاه تاریخ دارد انسان را تجربه می کند.
می دونی مسخره ترین قسمت ماجرا کجاست؟ این که قرار می گذاریم شب حرف بزنیم وشب که می شود، در سکوت، پشت خط دست و پا میزنم، وقتی که حرفایم می ماسند! این مسخره نیست، تاسف دارد که من تصمیم گرفته ام روبرویت بنشینم و توضیح بدهم که کیستم!! شاید دستهایم را مدام تکان بدهم و شاید بخندم یا نه! گریه کنم! راستی از کدوم قسمت ها باید حرف بزنم؟ دوستی گفت باسکول باش پس... نه، همه ی حقایق رو نمی گم! کلمات از یادم میروند. ذهنم خالی میشود. بیماری تازهی من این است. از زور فکرها و کلمات ناگفته دارم خفه میشوم. شاید از زور تنهایی و خلا است که هی چنگ میاندازم به این ریسمان پوسیدهی گذشته. به یادهایی که دیگر مثل زندگی به یادم نمیآیند. بیشتر شبیه قصهاند. حالا خیلی مهم نیست آن فلانی امروز در زندگی تو باشد یا نه، چرا! وقتی از عهدهی یک رابطهی ساده با یک آدم معقول هم برنمیآیی. چه برسد به همچو دوست داشتنی آن هم با آدمی آن همه دور و عجیب و سخت.میان آنها،میان هیچ چیز نمیتوانم خودم را پیدا کنم. خودم را میان این همه کلمات سانسور شده پنهان کردهام. خودم را میان گرمای دروغین دستهای یخزدهام جاگذاشتهام. نمی خواهم گرمشان کنی! من از زبان خدا شنیدم که می آیی، ولی تو نیستی آن موعود! در خلا عق زدن قابل تحمل است یا حداقل من سخت پوست شده ام؛ توضیح آن چه هستم غیر قابل تحمل است! با سر تاکید می کنی تا من بس کنم، بس میکنم ، تو راضی باش! دلم برای خودم تنگ می شود. |
|
+ نوشته شده در
88/06/16ساعت 0:59 توسط زحل |
|
|
سهولت زندگی برایم کم شده بود: وقتی جسم غمگین است، قلب ضعیف می شود به طور کلی به نظر می آمد آنچه را که هیچوقت یاد نگرفته بودم ولی خوب می دانستم فراموش کرده ام. منظورم زیستن است. بلی گمان می کنم از آن وقت همه چیز شروع شد. نمی دانم از چیست که در لحظه های التهاب دشوارتر می توان تنهایی خود را تاب آورد، مگر اینکه چه جور آدمی باشد آن تنهای ملتهب! من که دیگر تنها نیستم، هستم؟ تو بگو!
اما امشب حس می کنم که حالم خوب نیست، نه اینکه بد باشم، از خوشی... حتی جملاتم را خوب بیان نمی کنم. کمتر حرف زده و خطابه هایم زیاد مطمئن نیستند. بد تنفس می کنم هوا بقدری سنگین است که بروی سینه ام فشار می آورد. آیا عیبی دارد خارج شده اندکی در شهر قدم بزنیم؟ متشکرم. امشب چقدر همه چیز زیباست. من نسیمی را که از روی آبها بر می خیزد بوی برگهای خشک شده ای که خیس خورده اند و همچنین عطری که از تخت قایق پر از گل می آید دوست می دارم. نه! نه! باور کنید که این سلیقه کسالت آور نیست و برعکس من به خودم فشار می آورم تا بوی عطر ترا تحسین نکنم یعنی بکنم، نکنم؟ |
|
+ نوشته شده در
88/06/13ساعت 0:28 توسط زحل |
|
|
اینجا کنار خیابان زیر داروخانه ی عطار، زنی با طب سوزنی مژگانش، درد مرا می کاود. ناگهان مثل برق ناحیه خاموش می شوم، دست زکام گرفته ام را به جیب می برم، در تاریکخانه ی کیف بغلی ام نام تو ظاهر می شود. تعجب دارد! هرجا می روم عطر حضورت به گوش می رسد، دیگران حسرت با تو بودن را می خورند و جلوی من نمی گویند، دلیلش را نفهمیدم، ولی سعی ات را نمی بینم سعی برای درک من، دنیای من! دختری که وقتی حرف می زند با تو از شخصیتی که در ذهن داری از چیزی که او را می بینی می خواهد بالا بیاورد روی تمام کائنات! بزرگ می شوم، و تو این را... شاید اگر جای تو بودم تلخ تر از این هم می توانستم باشم و آن ته مزه ی شیرینی را هم نداشتم، شاید تو... مدام زیر لب تکرار می کنم: شکر، شکر، شکر... که هستی که تا این اندازه کامل، ولی تو باز هم دل آزرده ای، دوستم داری خودت گفتی، این حقیقت است! چون نمی تواند غیر از این باشد! ولی من آنی که فکر می کنی نیستم یا حداقل نمی خواهم باشم، سخت می نویسم چون سخت است، هزاران جمله ی چرت را تکرار می کنم وقتی نشسته ای کنارم، و تو انگار که تازه گواهینامه گرفته ای و مسیر پر اهمیت! اگر بغضم را بشکنم...، دیده ام که سرگردان می شوی! مشکلم چیست؟ دوباره عاشق شده ام؟ مثل همیشه! نه این بار مشکلم فقدان عشق است!
اکنون سراب عزلت گزیده ای هستم در ناکجای بیابان ها! منم عروسک باران خورده ی بلوغ ! خواهش می کنم، قسم به ساعتی که جنین انسان در رحم تاریخ است، اینطور نبین! خواهش می کنم... اخم نکن و بخند! زندگی تلخ تر می شود وقتی تو تلخ باشی. شور، تند، بی نمک، ترش، شیرین، باش ولی... تلخ نه! |
|
+ نوشته شده در
88/06/06ساعت 18:11 توسط زحل |
|
|
یا حتی خوار شمردن ما، من چنین می گویم، خوار شمردن زندگی ما، خوار شمردن آن چه من هستم، آن چه
شما هستید، خوار شمردن آن چه ما هستیم، اینجا، همه ی شما، جوابی نمی دهید، اما می شنوید، آن چه ما هستیم، خوار... سال های سال دیرتر، اگر قرار باشد شهوت مرا دوباره در بر گیرد، اگر میل به عشق، میل به عاشق و معشوق بودن از من عبور کند، میل اینکه کسی بیاید، سرانجام، و مرا ببرد - شایسته ی آن خواهم بود، نه چنین فکر نمی کنی؟- من این را مانند چنان دردی تصور خواهم کرد، چنان فاجعه ی بی رحمانه ای، چنان مصیبتی و پیش از هر چیز، پیش از هر چیز، ریشخندی چنان شرور، یک شوخی زندگی، نه؟ که من خواهم گریخت، که می جویم، امیدوارم، نیروی گریختن را، کشیدن فریادی خشمناک و گریختن، که از او دور خواهم شد، که آنی را که می آید خواهم راند، آنی که خواهد گفت مرا دوست دارد و می خواهد من نیز او را دوست داشته باشم و چنیت جنایت بزرگی مرتکب می شود که این همه دیر آمده. ژان- لوک لاگارس ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
88/06/03ساعت 20:42 توسط زحل |
|
|
چرا نمی خواهی قلب مرا بارور کنی! چرا نمی گذاری درازای گیسوی تو را به دست بیاورم تا باقیمانده ی پریشانی معلوم شود؟ چرا نمی گذاری نبض مژگانت را بگیرم، محاسبه کنم چند باران بوسه باید در محیطی به مساحت صد زنخدان فرود آید، تا شکوفه ی لبخند تو در استوای تبسمت بروید؟من می خواهم چگالی چشمانت را اندازه بگیرم تا وزن مخصوص اشک مرا احساس کنی. من می خواهم با یک مولکول تبسم تو، تشکیل دو اتم ابدیت بدهم.می خواهم در خطه ی گمشده ی نگاهت راه بیفتم و برای قبله ی ابروی تو نماسنج اختراع کنم. حالا دیگر من از عشق گذشته ام. حالا دیگر تنها برای تنهایی نامه می نویسم. حالا هر روز می روم سر خیابان تا یک پاکت تردید بخرم برای لحظه های پریشانی. یک پاکت تردید تا با آن یقین شکست خورده ام را به قوی ترین شک های جهان تسلیم کنم. سعی می کند عاشقانه بنویسد ذهن مغشوشم تا از یاد ببرد دنیا را. دیشب با شنیدن محتوای نامه ی شخصی انقدر مچاله شدم که ... جنس گلویم باد کرده و کسی مشتری احوالپرسی ام نیست. من کد فراموشی را یاد گرفته ام. اما اکثر اوقات، خط خداوند اشغال است.
|
|
+ نوشته شده در
88/05/25ساعت 4:0 توسط زحل |
|
|
فاتح شدم بله فاتح شدم
اکنون به شادمانی این فتح در پای آینه، با افتخار، ششصد و هفتاد و هشت شمع نسیه می افروزم و می پرم به روی طاقچه تا، با اجازه، چند کلامی درباره ی فوائد قانونی حیات به عرض حضورتان برسانم و اولین کلنگ ساختمان رفیع زندگیم را همراه با طنین کف زدنی پرشور بر فرق فرق خویش بکوبم ( حرف، زیاد دارم. از دیشب که سرم توان حمل این همه خوشی را نداشت، از این که عزیز از دست رفته ام برگشت (موبایلمو می گم!) از اینکه .... ولی می خوام بگم که چقدر دلم نگاه می خواست! دلم می خواست که شب تا صبح با شوقی که از لمس صفحه ی موبایلم داشتم مشاعره کنم با تو...تو... تویی که نمی شناسمت....ولی... خواستن را از بر شده ام.) |
|
+ نوشته شده در
88/05/23ساعت 19:50 توسط زحل |
|
|
+ نوشته شده در
88/05/16ساعت 20:7 توسط زحل |
|
|
خمیازه های کشدار، سیگار پشت سیگار.
طعم تلخ و رخوتناک لبهایت بعد از آن سیگار.... خواستن را از بر شده ام. نمی آیی؟ حالم به هم می خورد از این همه بغض... واقعا بهم می خورد... که به اندازه ی یک سیب پر کرده گلویم را! نه بیرون می آید، نه... دلم پناه می خواهد، شاید برای همین تصمیم گرفتم اسم دخترم را بگذارم پناه که خودش باشد و نداشته باشد، نیاز.... هیچ وقت انقدر... نمی دونم... ویران.... سرگردان...دلم یک غریبه میخواهد، تکیه گاه، دیواره ای برای .... گریستن.... که تلاش کند برای شناختنم و با جستجویش قلقلکم بدهد و ساعت ها و سالها و.... بخندم. خسته ام... این حرف را دیشب و پریشب و... انقدر تکرار کردم که خیس شد بالشم از فرط تنهایی... از این همه جر و بحث طولانی از این همه دلیل یابی برای چیزی که دلیلی نداشته، برای...نمی دونم... فقط می دونم باید باشم حتی زیر این همه فشار هم می توان شاد بود و ...ولی چقدر دشوار است که دلت بخواهد فریاد بزنی و نتوانی... همین است که دلم سفر می خواهد با غریبه! کاش می فهمیدی که نمی خواهم با تویی که فکر می کنی درد بلوغ است! که به نظرم سالها پیش تمام شده حرف بزنم! چقدر تحقیرآمیز است که یک نفر مدام به تو بگوید که گفته ای و قول داده ای که اشتباهاتت را تکرار نکنی و چون هربار ادعا می کنی که می توانی، باز به توامید ببندد و تو زیر این حس تحقیر تلاش برای توانستن له و لورده شوی. |
|
+ نوشته شده در
88/05/11ساعت 12:28 توسط زحل |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نویسندگان |
|
زحل آذین |
|
RSS
|